سخت ترين روزها
سلام
قول داده بودم از گذشته هم بنويسم، البته بهتر بود با خاطرات شيرين شروع مي كردم اما ترجيح دادم اول از سخت ترين روزهايي كه داشتيم بنويسم تا سنگيني تلخي هاشون باهام نمونه !
عصر چهارشنبه بيست و هفتم مهر ماه 90 :
بابايي بعد از چندروز نبودن تصميم داشت اميرعلي را واسه گردش ببره. مامان جون تاكيد كرد كه گل پسر از صبح ناآرومي كرده و كمي هم تب داره و البته همينطور هم بود و تمام مدت اميرعلي ناآرومي كرد و گريه. برگشتيم خونه و اميرعلي بسختي خوابيد. صبح فردا كه پسر سحرخيزم از خواب بيدار شد ديدم زير گلوش به اندازه يه گردو ورم كرده! با بابايي تماس گرفتم و ازش خواستم هرچه زودتر از اداره مرخصي بگيره و بياد خونه. بابايي هم فوري اومد و گل پسرو برديم خدمت آقاي دكتر حقاني، دكتري كه هميشه تو سختي ها همراه ما بوده و همدلي مهربونه. واسش سونوگرافي نوشتن كه انجامش هم قصه اي بود! حريف شازده پسر نبوديم و اجازه نمي داد سونوگرافي انجام بشه! بالاخره تشخيص آقاي دكتر تورم غددلنفاوي بود و امیرعلی برای طی مراحل درمان بستری شد بیمارستان. طی مدت بستری که تا پنجشنبه بعدی طول کشید رگ گیری ٢ روز یکبار, تزریق شبانه روزی آنتی بیوتیک, آزمایشات هرروزه, سونوگرافی های پی در پی, حساسیت دارویی که منجر به لرزهای شدید, کبود شدن و به دنبالش تب بالای ٤٢ درجه! شد, فشار روحی به ما تحمیل کرد که ناگفتنیه. دیدن امیرعلی تو اون وضعیت, عذابی که کشید و ترسی که تو چشماش موج میزد منو داغون کرد. هنوز هم وقتی اون روزها را به یاد میارم بی اختیار اشکام جاری میشه. گذشت و به خیر هم گذشت اما از خدا می خوام مریض ها را شفا بده , علی الخصوص بچه ها را و باز هم حرفی که در اولین مطلب گفتم تکرار می کنم : امیدوارم عمر سختی های ما هم به پایان برسه.


سخت ترين روزها
